|
خاطرات دوســتان روز های بد رفته عزیزم !! روز های بد تر اومده !
| ||
مگسی را کشتم [ پنجشنبه ششم بهمن 1390 ] [ 18:55 ] [ مرتضی z ]
ای بابا ...
خیر سرمون فارغ التحصیل شدیم ُ ، هنوز مدرک که نگرفتیم ولی چون امتانامون رو همه رو قبول شدیم دوستان ازمون قول گرفتن که جای شیرینی ببرمشون بیرون . منم که مجبور بودم قبول کنم گفتم شما برنامه بریزین هرجا خواستین برین منم میام .. گذاشتن یهو اخر شب ساعت ۱.۵ به من گفتن فردا میریم کوه ... منم سریع وسایلامو جمع کردم و فرداش رفتم دیدم آقایون هیچی نیاوردن جز خودشون .. بهم برخورد ازین بی برنامه ریزی بودن ... هرجا بی برنامه باشی بده ولی تو مسافرت افتضاح .. درسته خاطره میشه ولی آدم عذاب میکشه .. خلاصه راه افتادیم رفتیم و توی راه کلی چرت و پرت گفتیم و حال رو روزای خوشی که نداشتم عوض شد .. یه کم بحث هم کردیم که فلاسک درسته یا فلاکس که آخر حرف من به کرسی نشست که فلاسک و سوکس درسته نه فلاکس و سوسک .... تفریح کردیم و جیب مبارک بنده خالی شد و به روم نیاوردم .. بمونه اگه اینا فارغ التحصیل شن پدرشون رو در بیارم .. (کمتر از پدیده و اریکه قبول نمی کنم ...) خلاصه روز بدی نبود ... واقعا خاطره شد ... تنها بدیش این بود که دوربین من نفتی بود و باتریش زود تموم شد ... و اینکه هیچ برفی تو کوه نبود و ولی امروز تهران برفی برفی است .. کاش امروز کلکچـــال بودم [ شنبه یکم بهمن 1390 ] [ 10:44 ] [ مرتضی z ]
همش گریه زاری
همش بی قراری عجب روزگاری نه روز جدیدی نه صبح سفیدی همش نا امیدی تا چشمامو بستم ُ یه گوشه نشستم خودم رو می بینم که تنها نشستم !! گذشتم گذشته آینده ای نیست ! دیگه روی لبهام گل خنده ای نیست ! میخوام با همین روزگارم بسازم نباید نباید خودم رو ببازم * * * هـــــمش گریه زاری همش بی قراری عجب روزگاری نه روز جدیدی نه صبح سپیدی همش نا امیدی * * * دلا مرده دیگه دلم مرده دیگه کم اورده دیگه کم اورده دیگه تا چشمامو بستم یه گوشه نشستم خودم رو میبینم که تنها و خسته ام گذشتم گذشته آینده ای نست !! دیگه روی لبهام گل خنده ای نیست ! میخوام با همین روزگارم بسازم نباید نباید خودم رو ببازم دلم گریه میخواد منو برده از یاد نمی آد نمی یااد ! [ سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 ] [ 16:2 ] [ مرتضی z ]
خدا خوان تا خدا دان فرق دارد كه حيوان تا به انسان فرق دارد بدينسـان از خدا دان تا خدا ياب زانســان تا به سبحان فرق دارد ......... پی نویس : آقا اصلا میشه بیخیال این زندگی شد ؟ [ پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 ] [ 17:24 ] [ مرتضی z ]
قرار نبود منتظرت بمونم
قرار نبود بری و برنگردی از اولش کنار من نبودی آخرشم کار خودت رو کردی قرار نبود چشای من خیس بشه قرار نبود هر چی قرار نیست بشه قرار نبود دیدنت آرزوم شه قرار نبود که اینجوری تموم شه [ دوشنبه نوزدهم دی 1390 ] [ 12:25 ] [ مرتضی z ]
تا حالا شده بری یه جایی که طبیعت باشه مثلا یه کلبه توی جنگل بعد یه چراغ روشن بکنی و بشینی نگاهش بکنی . ...................................... پی نویس : * من اصلا اینجوری نیستم ! طرف کافیه بهم بد اخلاقی کنه ، ازم برنجه ، ناز کنه ، بخواد خودشو برام لوس کنه ! میذارم میرم ! مثل الآن * دوران خوشیم تموم شد ! ۲۳ سالم شده و دیگه هر چی جوونی بوده کردم ! حالا باید برم خدمت و بیام برمسره کاری که اگه به فرض پیدا بشه هیچ علاقه ای بهش ندارم ! ولی واسه مرد بودن و زنده بودن لازمه ! دیگه جوونیم نیست که باهاش بازی کنم ! واقعااینجاس که میگن چه زود گذشت !! ولی زمان وقتی زود میگذره که به آدم خوش بگذره !! پس چرا من احساس خوشی ندارم و نداشتم از جووونیم ؟ [ یکشنبه هجدهم دی 1390 ] [ 15:40 ] [ مرتضی z ]
قرار بود بمونی کناره غرورم
نگو قسمت اینه نگو از تو دورم قرار بود بیای توی بی کسی هام یه کاری کنی واسه دلواپسی هام چه قدر بغض کردم کنارم نبودی هزار بردم دلم خواست ببارم نبودی نبودی ببینی چقدر سوت و کورم چقدر بی قرارم چقدر بی عبورم خودت نیستی اما غمت روبرومه میخندم به بغضی که توی گلومه دیگه هیچ امیدی به برگشتنت نیست اینو من نمی گم خم جاده میگه شقیقه ات سفیده داری پیر میشی چقدر آینه حرفاشو ساده میگه
[ شنبه هفدهم دی 1390 ] [ 10:53 ] [ مرتضی z ]
دلمان که میگیرد ،
تاوان لحظه هایی است که دل می بندیم ؛ به راستی که چه دنیای بزرگی است چون تا چشم کار میکند جای تو خالی است !!!!!!!!!!!!!! [ پنجشنبه پانزدهم دی 1390 ] [ 18:57 ] [ مرتضی z ]
اینجا زمین است...
ساعت ، به وقت انسانیت خواب مانده است ! دل ، عـجب موجود سخت جانی است... هزار بار تنگ می شود ؛ می شکند ؛ می سوزد ... وباز هـــم برایش می تپد .. [ پنجشنبه پانزدهم دی 1390 ] [ 18:45 ] [ مرتضی z ]
[ پنجشنبه پانزدهم دی 1390 ] [ 18:39 ] [ مرتضی z ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||